به نام خدا
شخصیت در داستان
اولين مرحله خلق هر شخصيتي تحقيق است.از آنجا كه بیشتر نوشته ها تفحص در زمانه ای تازه است ، به تحقيق نياز داريم تاازدرستي رابطه شخصیت طرح مطمئن شويم. نويسندگان،شيفته روندتحقيق اندوآن رايك جورماجراجويي مي دانند و فرصتي براي آشنايي با دنياي شخصيت گوناگون قلمداد مي كنند . شيفته اين هستندكه شاهد جان گرفتن شخصيتها باشند.وقتي تحقيق آنچه راكه بطورغريزي مي دانسته اند،ثابت كرد،سر مست مي شوند.فكرهاي جديدي كه از تحقيق نا شي مي شوند،گامهاي بلندي هستند كه نويسندگان را براي خلق شخصيتي جذاب ياري مي دهند.
بعضي از نويسندگان از تحقيق مي ترسند وآن را مشكل ترين بخش كار مي دانند ودرمقابل آن مقاومت مي كنند.وبراي فرار از آن ساعتها پاي تلفن حرف مي زننديا دركتابخانه ها جستجو مي كنندتا اطلاعات لازم را به دست آورند ..... بله،ممكن است تحقيق ،با خوداحساس عجزبه همراه بياورد.يا اتلاف وقت بنظر برسد،ممكن است پيش ازآنكه به نتيجه برسيم،بارهابه بن بست برسيم.احتمال دارند ندانيم درباره يك نكته خاص شخصيت ،از كجا بايد شروع كنيم.با اين وجودتحقيق، اولين مرحله روندخلق شخصيت است.عمق شخصيت با تكه اي يخ قياس شده است. خواننده جزيي ازكار نويسنده رامي بيند: شايد فقط ده درصداز چيزهايي را نويسنده درباره شخصيت مي داند،بفهمد. نويسنده بايدايمان داشته باشدكه اين اطلاعات شخصيت راعميق ترمي كند.
ازكجا شروع كنيم؟
اولامتوجه باشيدكه فورا به تكاپو نيفتيد،زيراتمام عمرتحقيق كرده ايد وموادخام بسياري داريدكه مي توانيدازآنها استفاده كنيد . شما هميشه درحال تحقيق عام هستيد . سنگ بناي شخصيت وقت ومشاهده است دراين موردكه مردم چگونه راه مي روند،چه ميكنند،چه مي پوشند،نحوه حرف زدنشان چگونه است وچه ديدگاهي نسبت به زندگي دارند.بسياري ازاستادان نويسندگي مي گويند:درباره چيزي بنويسيد كه مي شناسيد وبراي اين ادعا دليل موجهي دارند.ممكن است تحقيق عام اطلاعاتي كافي به دست ندهد . لازم است تحقيق خاص را نيزانجام دهيدتاجزييات شخصيت را طوري پرداخت كنيدكه بخشي ازمشاهده وتجربه شخصي شما به حساب آيد.
را بين كوك رمان نويس(اغما ،جهش ،آشوب وغيره)پزشك است ميگويد:سالي كه يك كتاب مي نويسم معمولا شش ماه تحقيق مي كنم دوماه خلاصه داستان ودوماه خودكتاب رامي نويسم وچندماهي هم كارهاي ديگري چون دربيمارستان و مهماني و... انجام ميدهم.شخصيت درخلا نيست.محصول محيط خويش است.
بطن چيست؟سيد فيلدبطن را با فنجان خالي قهوه مقايسه مي كند.فنجان بطن است فضايي كه شخصيت رادربرمي گيرد وبعد با ويژگي هاي داستان وشخصيت ها پر مي شود .بطن هايي كه بيشترين تاثيررا برشخصيت دارندعبارتنداز:فرهنگ،زمان يا دوره تاريخي،مكان وشغل.تمام شخصيتها پسزمينه هاي قوي دارند. پس زمينه شما مي تواند تعيين كننده رفتار، طرزبرخورد، بيان عاطفي وفلسفه شما باشد.
تمام شخصيتها پس زمينه هاي اجتمايي دارند.خانواده ازطبقه مرفه يامتوسط باشد.
پس زمينه مذهبي پيروان فلسفه هاي جدي يامنكروجودخدا؟ پسزمينه آموزشي تعدادسالهاي مدرسه وهمچنين زمينه خاصي تحصيلي.ظاهرشخصيت را تغييرمي دهد.تمام اين وجوه فرهنگي تاثيرات گوناگوني برظاهرشخصيت ها خواهدداشت وطرز صحبت،طرزفكر،ارزشها،تعلقات خاطروزندگي عاطفي آنها راتحت تاثيرقرارمي دهند.
تاثيرزمان يادوره تاريخي
قراردادن داستان دردوره اي ديگركاربسيارسختي است. بطوركلي تحقيق غيرمستقيم صورت ميگيرد.نويسنده نمي تواند درخيا با نهاي قرن بيستم لندن قدم بزندواطلاعات دست اولي به دست آورد ، درحالي كه داستانش درقرن شانزدهم رخ مي دهد.گوش دادن به صحبت هاي يك انگليسي معاصرفقط بخشي ازحال وهواي گفتگوي چهارصدسال پيش راروشن مي سازد.مجموعه واژگان ريتم وحتي خود واژه ها فرق كرده زيرا بسياري ازواژه هاومفا هيم ازدوره خارج شده اند.
بسياري از نويسندگان داستان خودرادرمكا ني آشنا قرارمي دهند . مكان بر وجوه مختلف شخصيت تاثيردارد .گاهي بطن شخصيت شغل اوست.يك باغبان ويا يك پزشك متخصص به علت كارشان،طرزبرخوردها،ارزشهاودل مشغولي هاي مختلفي دارند.
گاهي تحقيق عام نويسنده ها به الگوبرداري شخصيت ازكسي كه واقعاديده اند ،هدايت مي كند.اگرالگوي شخصيت خود رابا تحقيق پيداكنيد،امتيازنصيب شماشده است. اماضرورتي نداردكه شخصيت خاصي ازدل تحقيق بيرون آيد . مي تواند تخيلي باشد ، به شرطي كه ابتدا بطن شخصيت رابشناسيد.
گيل استيون نويسنده داستان هاي ترسناك(دشمن مشترك ،تكنيسين راديو )استادفن نويسندگي است.مي گويد":آدمهايي هستندكه زندگي مي كنندونود درصداتفاقاتي راكه دوروبرشان مي افتدنمي بينند .همه مستعد دقت و توجه نسبت به چيزها هستند اما بعضي راحتردقت مي كنند. شايدچون پدرومادرشان آنهارابه اين كارتشويق كرده اند.
اين آدمهادرحافظه خود اطلاعات زيادي دارند.اگركسي به شما بفهماندكه يكي ازآن آدمها يي هستندكه دقت نمي كنيدشرو ع به دقت خواهيدكرد.هيچ دليلي وجودنداردكه همين الان شروع نكنيد،براي مشاهده ودقت درزندگي هيچ محدوديت زماني وجود ندارد.تاوقتي زنده ايدونفس مي كشيد، مي توانيداين كار را بكنيد،حتي ممكن است ازحجم اطلاعاتي كه هم اكنون داريدوچيزهايي كه ناخوداگاه شماضبط كرده،به حيرت بيفتيد. درحين تحقيق فكركنيدوبپرسيد:
درباره بطن شخصيت هاچه چيزبايدبدانم؟
ريتم اعتقاد و طرز برخوردي راكه بخشي ازآن فرهنگ است ، مي شناسم؟به اندازه كافي باآدمهاي مختلف بوده ام تابراساس يكي دوبرخوردتيپ سازي نكنم؟
احساسي درباره آن شغل دارم ؟ به اندازه كافي واژه دارم كه بتوا نم به طورطبيعي وراحت درگفتگو به كارببرم؟
ممكن است شخصيت رابطورفيزيكي مدنظرقراردهيد:ظاهرش چگونه است؟چگونه راه مي رود؟ممكن است شخصيتي راكه ناگهان دربحران خاصي گيركرده مورد تفحص قراردهيدوبخواهيدببينيدچگونه عمل مي كندياچه واكنشي ازخودبروزمي دهدويا ممكن است باداشتن حس غريزي ازاين امرشروع كنيدكه چه چيزبراي اين شخص مهم است؟
خلق شخصيت راازهرجاكه شروع كنيددرنهايت بايدبه تجربه شخصي خودمراجعه كنيدهيچ جاي ديگري نيست كه بتوانيد مراجعه كنيد.وبفهميدكه به شخصيت درستي رسيده ايديانه؟ هيچ فرد ديگري نمي تواندبه شمابگويدكه به شخصيتي باور پذيرواقعي وهماهنگ رسيده ايديانه ؟ بايد به حس شهودي خويش اعتمادكنيد.
شخصيتهابايدثبات خلق وخوداشته باشند.مفهومش اين نيست كه قابل پيش بيني ياتيپ باشند ، بلكه به اين معني است كه مانندمردم عادي محورخاصي دارندكه مشخص مي كندچه نوع آدمي هستندوتوقعات خاصي راكه بايدازطرزعمل آنها داشته باشيم درماايجادمي كننداگرشخصيتهاازاين محورمنحرف شوند. احتمالاباورپذيربه نظرمي رسندوعملشان بي معني ياچسباندني خواهدشد.
طبق طبيعت انسان،شخصيت همواره چيزي فراترازمجموعه اي ازخصوصيات ثابت است آدمهاغيرمنطقي وغيرقابل پيش بيني هستند . كارهايي مي كنندكه شگفت زده مي شويم ، تكان مي خوريم وتمام پيش داوري هاي ما نسبت به آنهاعوض مي شود. بسياري ازخصوصيات جزيي رامدتها بعدازآشنايي بااين آدمها متوجه مي شويم.اين جزييات كوچك فوراظاهرنمي شوند،امابه نظرقانع كننده اند و باعث مي شوند آنها را دقيق تر بشناسيم. ازاين روهمين خصلت متناقض نما اغلب اساس خلق شخصيتي جذاب ومنحصربه فردراتشكيل مي دهد.خصلت متناقض نما ثبات خلق وخوشخصيت را نفي نمي كند،بلكه صرفاچيزي به آن مي افزايد.اگرشخصيتها،مركب از چيزهاي مختلف ومتضاد ومتضادباشند،جالب ترخواهدشد.براي خلق اين عناصر متضاد كافي است يكي رابناكني وبعد بپرسي:" چه عناصرديگري در همين شخص هست كه باعث كشمكش دروني مي شود؟"مثلا ويژگي دوستدارخانواده بودن رادرشخصي درنظربگيركه عنصري كشمكش برانگيزنيست. امااگردرتعطيلات آخرهفته بادوستا نش برود تفريح وكاري بسيار فيزيكي انجام دهد آنگاه اين شخص از چيزي كه انتظار داريد،فراتررفته است.حتي وقتيكه شخصيتهايي ثابت خلق مي كنيد،مي توانيدآنهاراچندبعدي بسازيد.با اضافه كردن چندخصلت متناقض نما منحصربه فردترخواهدشد.براي تعميق شخصيتها مي توانيدخصوصيت ديگري به آنها بدهيد و عواطف، طرزبرخوردهاواصول ارزشي آنهاراگسترش دهيدعاطفه باعث تعميق جنبه انساني شخصيت مي شود .درداستان هاي بسيارخوب با شخصيت" من دردي" مي كنيم. برخي از روانشناسان عواطف را به جنون ، غم ، شادي و ترس، دسته بندي كرده اند.اين تقسيم بعنوان يك فهرست اوليه كارامداست،زيراهرنوع عاطفه ديگررا درخودمستتردارد. جنون تلويحابيانگرخشم،دلخوري،رنجش،هيجان وازكوره در رفتن است. غم به تلويح بيانگر سركوفتگي، ياس، دلسردي، خودويرانگري وافسردگي است. شادي تلويحابيانگرلذت، سرخوشي ووجداست. ترس تلويحابيانگرنگراني وحشت بيم وهيجان است.حتي اگرداستان طرزبرخوردشخصيتهارا مستقيمابه شما نگفته باشد،بايدآن را القاءكرده باشد.بنابراين ،بايدبتوانيدنظرشخصيت رادريابيد.
اصول ارزشي شخصيت فرصتي براي نويسنده فراهم مي كندتا اعتقادات خودرا بيان كند.گاهي اين اصول تعلقات خاطر،فلسفه، ونظام اعتقادي همان اصول ارزشي خاصي است كه نويسنده در ديگران ديده وبا شخصيت شان جوردرمي آيداما لزوما نظر خود نويسنده نيست. اگر شخصيتها را با حيات عاطفي، طرز برخوردها واصول ارزشي پيچيده كنيد،چندبعدي خواهدشداما مرحله ديگري نيزهست كه باعث منحصربه فردشدن شخصيت شما مي شوداين مرحله افزودن خصوصيات جزيي به شخصيت است.
رفتار،يعني شيوه اي كه آدم كاري را انجام مي دهندفرق بين دونفرراكه احتمالا داراي ظاهرفيزيكي مشابه هستند،مشخص مي كند.هركس خصوصيات جزيي خاصي داردكه او را منحصر به فردمي سازد.
زن سي ويك ساله اي كه دوحيوان بوگندو رادر زنبيلي حمل مي كندوباديدن هر عابرزنبيل رابالامي آوردونشانش مي دهد. شخصي كه درهرجمله اش ميگويد:"مي دوني"و"بدون شك". مردس وپنج ساله اي كه به علت خصلت ضدتشكيلاتش هيچ گاه كت وشلوارنمي پوشد.
مردچهل ساله اي كه هميشه درخانه اش موسيقي جازپخش مي شود.
خصوصيات جزيي اعمال، رفتار،به كارگيري زبان، ادا واصول، لباس پوشيدن، طرز خنديدن وموضع غيرعادي خاصي راكه شخص نسبت به يك موقعيت ويژه اتخاذ مي كند ، دربرمي گيرد. در بيشتر موارد ، اين خصوصيات جزيي نا شي ازنقص شخصيت اند.
جوزف كمپبل در كتاب قدرت اسطوره مي گويد:"نويسنده بايدبه حقيقت وفادارباشدواين امركار بسيارشاقي است، زيرا تنهاشيوه ای كه آدم مي تواندانسان رابه تمام معني تشريح كندتوصيف عدم كمال اوست انسان كامل جالب نيست.نقايض زندگي دوست داشتني اند.جان كلام انسانيت همان چيزي است كه آدم را انسان مي كندونه موجودي ماوراءطبيعي وفناناپذير...عدم كمال چيزي جزتلاش براي زندگي نيست. وهمين چيزهاهستندكه دوست داشتني اند."از آن جا كه خلق شخصیت متكي به مشاهده است .نويسنده هموارهدرحال"يادگيري"است.چه چيز شخصيتها را جالب مي كند؟ناگريزي،جذابيت،غيرقابل پيش بيني بودن. آياشخصیتهاكارهاي غيرمنتظره انجام مي دهند؟آيا اين خصلت متناقض باهيچ يك ازخصلتهاي ثابت وي تضاد دارد ؟يا اين ها براي بسط وگسترش شخصیتها به كاررفته اند؟شخصیتها به چه چيزهايي اهميت مي دهند؟آيا اين اصول ارزشي ازطريق كنش وطرز برخوردالقاءمي شوند يا ازطريق تك گويي هاي بلند؟
حتي وقتي نويسنده چيزي نمي نويسد،نيازبه جمع آوري جزييات ودقت درواقعيت داردتابتواندالهام بگيردوفكرهاي جديدي پيداكند.
باري مورمعتقداست كه خلق يك شخصیت مانندكارمجسمه سازاست:"مثل شكل دادن به يك تكه گل رس يا مثل تراش دادن عصاي دست است.آدم نمي تواندبه آن ايده ال برسدمگر اين كه پوست آن رابكندپرداخت خميره شخصيت،روندي شش مرحله اي است:
بامشاهده وتجربه، فكراوليه شخصيت پيدا مي شود.
خطوط كلي اوليه، شخصيت را مشخص مي كند.
با مشخص كردن خصلت ثابت شخصيت،شخصيت بامعني مي شود.
افزودن خصوصيت متضاد،غير منطقي ومتنا قض نما، شخصيت راجذاب وگيرا مي كند.
خصوصيات عاطفي ،اصول ارزشي وطرز برخورد،به شخصيت عمق مي بخشد.
افزودن خصوصيات جزيي شخصيت راخاص ومنحصربه فرد مي سازد.
ازآنجاكه مي دانيم درپشت هرتصميمي ماجراي جالبي نهفته است،درباره گذشته آدمهاكنجكاوي به خرج مي دهيم.شايدآن شخص درگيري خاصي داشته است ( ومجبوربه ترك آن شهر شده است) يا ماجرايي عشقي داشته ( وقتي درفرانسه دانشجو بوده اندبالاي برج ايفل يكديگرراپيداكرده اند.)يا اختلاس مالي دركاربوده است(وآن سياستمدارازبيت المال سوءاستفاده كرده وخانه خريده است ) وضعيت فعلي نتيجه تصميمات و حوادث گذشته است.وانتخاب هاي گذشته زندگي تعيين كننده انتخاب هاي آينده است.
نويسنده شخصيتهارادرذهن خودمي سازد وتجربيات وطرز بر خوردهاي خاصي را به آنها نسبت مي دهد . پيش داستان به نويسنده كمك مي كندتابفهمدكه خلق شخصيت وجوداين طرزبرخوردها وتجربيات را ايجاب مي كند.
خصوصيات فيزيكي : سن وسال ،جنسيت ،فتار،قيافه ،نقايض جسمي، وراثت .
جامعه شناسي:طبقه،شغل،تحصيلات،زندگي خانوادگي، مذهب، موضوع سياسي،كارهاي ذوقي،سرگرمي ها.
روانشناسي : معيارهاي اخلاقي وزندگي زناشويي ،آمال وآرزوها، رنجها ،خلق وخو ،طرز برخوردنسبت به زندگي عقده ها توانايي واستعدادها ضريب هوشي فرديت(برنگرا ،درونگرا).
هميشه لازم نيست اطلاعات پيش داستان درمتن بيايدنويسنده بايدازاطلاعات پيش داستاني آگاه باشدتاشخصيت رابهتربشناسد اما لازم نبوده كه درخط داستاني مطرح شوند ، پيش داستان كمكمان مي كند بفهميم كه چرا شخصيتها همان كاري را مي كنندكه مي كنند.گاهي اطلاعاتي ازگذشته به ما مي دهدكه ما را در شناخت روحيه فعلي شخصيت ياري مي دهد.
گاهي طوري ازپيش داستان حرف مي زنيم كه انگارواقعا وجود داشته است . اما نه، ساختگي است، ناشي ازتخيل ماست. ما در مقام نويسنده چيزهايي راروي كاغذ مي آوريم وآنها رادستكاري مي كنيم. مثل برداشتن يك تكه گل ودرست كردن آن.اين ما هستيم كه آنرا مي سازيم . آدم تا وقتي به آن نيازپيدا نكرده دراماتيك نيست درجاي خاصي مهم مي شود،اما قبل از آن نه.
حال ازخودبپرسيد:آيا پيش داستان را لايه به لايه باز مي كنم ياحقايق وتاريخچه اي راكه احتمالا ربطي به داستان ندارد، بار شخصيت مي كنم؟ فقط اطلاعات ضروري ومربوط رامي گويم؟ اين اطلاعات رادرطول داستان پخش مي كنم يا نه به يكي دوگفتگوي بلند رضايت مي دهم ؟ اطلاعات پيش داستان را بسياركوتاه وموجز بيان ميكنم؟سعي مي كنم اطلاعات راعبارت بندي كنم،طوري كه يك جمله بتواند چيزهاي زيادي رابحسب انگيزه،طرز برخورد،عواطف وتصميم ها بيان كند؟
پيداكردن پيش داستان روندي اكتشافي است.
نويسنده بايدمدام به عقب وجلو برودودرباره گذشته سوال كند تا زمان حال را بهتربشناسد . اين رونددرحين نوشتن داستان ادامه مي يابد . پيش داستان مدام باعث عميق و غني ترشدن شخصيت و همچنين گسترش او مي شود .پيش داستان كليد خلق شخصيتهاي باورپذيراست. درست همان طوركه بخشي از شخصيت پردازي به خلق ظاهربيروني ورفتارشخصيت مربوط مي شود.
شناخت اعمال دروني شخصيت:روانشناسي رانيزدربرمي گيرد.
نويسنده بايدبداندچه چيزباعث تيك عصبي مي شودبفهمد چرا مردم فلان كار را مي كنندوبهمان چيزرا مي خواهند.
باري مورو مي گويد:"نيمي ازنوشتن روانشناسي است. محوريامجموعه رفتاري ثابتي وجود دارد.مردم به تصادف عملي را انجام نمي دهند.
نويسنده براي هماهنگي رفتارشخصيت بارفتارآدمي بايدبداندكه مردم دراكثرموقعيتهاچه عملي انجام مي دهندمردم بدون دليل كاري نمي كنندهركاري انگيزه وقصدي دارد.شخصيت به شيوه كلينيكي خلق نمي شود،بلكه به كمك تخيل وجودمي يابد. بدون شك اين ضرب المثل را مي دانيدكه مي گويد:"همه ماكمي ديوانه ايم، وشما بيش ازمن ."اكثرروانشناسان به اين نتيجه رسيده اندكه مرزبين فردعادي وغيرعادي مرزمشخصي نيست.
درك اين كه همه آدمهااميال خاصي دارند،ولي واكنش يكساني نسبت به زندگي ندارند،كليد خلق شخصيت هاي چندبعدي با حيات بيروني غني وحيات دروني قوي به شمار مي رود.
كشمكش ازتضادشخصيتها ناشي مي شودوازآرزوهاي مختلف، انگيزه هاوسوابق گونا گون ،خواسته هاواهداف، طرزبرخوردها و ارزشهاي مغايري كه با يكديگرمتضادندبرمي آيدگاه كشمكش روانشناختي است.ويژگي هايي كه بيش ازهرچيزشخصيت رااز كوره به درمي برند ، ويژگي هايي هستندكه دروجه"سركوب شده " ياحتي(سايه )شخصيت ريشه دارند.دو ويژگي متضادنه تنها آنها رابه يكديگرجذب مي كند،بلكه از هم دفع مي كند. گاهي فقدان رك گويي كشمكش به وجودمي آورد.سوءتفاهم منجربه كشمكش مي شود.
شمامي توانيدبا استفاده ازاين عناصر:جذابيت ،كشمكش، تضاد وتحول، هرنوع رابطه شخصيت ازجمله، عشق،رفاقت وهمكاري راخلق كنيد. دو شخصيت معمولايك رابطه تشكيل مي دهند.
گاهي سه شخصيت رابطه مثلثي دارند. اين نوع رابطه پويا وگاهي ترسناك است ومعمولاخوب ازآب درنمي آيد.اين نوع رابطه نيزازبسياري ازمفاهيم مذكوروعناصرديگري پيروي مي كند.جذابيت مرگبار وپخش اخباردرباره سه نفراست. مثلث كارامدوقتي به وجود مي آيدكه هرسه شخصيت اشتياق وقصد داشته باشند.اگريكي ازشخصيتهاپاپس بكشدواقدام به كنش يا واكنش نكند ، مثلث آسيب مي بيند.پويايي اين مثلث مديون وجود سه نفراست نه دونفر.اين سه نفرپيچ وواپيچ هاي داستان رابه وجودمي آورند.
هر كشمكش، تزلزل، نقطه ضعف، تصميم گيري غلط وهيجان بحراني شخصيت را برملا مي كند . هيچ شخصيتي كامل وبي عيب نيست .همه تحت تاثيرروحيه شخصي ومسائل حل نشده زندگي به پيش رانده مي شوند . اگرچيزي ازشخصيتهاي ديگر مخفي بماند،مثلث قوي ترمي شود . ممكن است انگيزه مخفي بماند.گاهي يك خصوصيت رواني شخصيت مخفي مي ماند.اين خصوصيت داستان و شخصيت را پيش مي راند ، امابراي خود شخصيت هم ناشناخته است.
شخصيتهاي فرعي داستان رارنگ آميزي مي كنند.نويسنده هم مثل نقاش كه براي تكميل تابلومدام جزيياتي را اضافه مي كند ،شخصيتهاي فرعي رابه داستان مي افزايدتا داستان عمق، رنگ وبافت دقيق تري بيابدبسياري ازاصولي كه درمورد شخصيتهاي اصلي به كارمي رود، درموردشخصيتهاي فرعي نيزاعمال مي شود. شخصيتهاي فرعي بايدخلق وخوي ثابت داشته باشندبه عبارتي بايد طرزبرخورد اصول ارزشي وعواطف خاصي داشته باشندودراغلب مواردبه خصلت متناقض نما مجهزباشند.
روندخلق شخصيتهاي فرعي:
*تعيين كاركردشخصيت فرعي
*خلق شخصيت فرعي كه باشخصيتهاي ديگرتضاد داشته باشدتااين نقش اوكامل شود.
*وزين كردن شخصيت با افزودن جزييات.
هدف مابرقراري تعادل بين شخصيتهاي فرعي است، نه پريشان ساختن داستان با پرشخصيت كردن آن.شخصيت فرعي وظايف مختلفي را مي تواند به عهده بگيرد : مشخص كردن كاركرد قهرمان القاي درونمايه داستان وكمك به پيش بردن داستان.
اگرشخصيتهابانقش ياكارشان(مثلامادر ،مديرشركت ،صندوقدار رستوران) تعريف شوند،بايدشخصيتهاي پيرامون آنهاباشندكه اين نقش رامشخص كنند.
مادر نيازبه فرزند داردتاكه نشان دهدمادراست.روساي شركت احتياج به معاون،منشي،راننده ومحافظ دارند.صندوقداررستوران دراطراف خودپيشخدمت،آشپز،پادو مشتري دارد.اين كه چند تا ازاين شخصيتهارابايدبه كارگرفت وچقدربايدروي آنها تاكيدكرد، بستگي به نيازداستان دارد.اما بدون حضوراينهاموقعيت قهرمان اصلي مشخص نخواهد شد.
شخصيت هاي فرعي به القاي درونمايه داستان كمك مي كنند.
اكثرنويسندگان حرف مهم يابا ارزشي دارندكه مي خواهندآن را ازطريق داستان وشخصيت ها بيان كنند . شخصيتهاي فرعي فر صتي فراهم مي كنندتادرونمايه داستان بيان شود، بي آن كه داستان پرحرف ياخام ازآب درآيد.
براي اين منظور،نويسنده نخست بايددرباره درونمايه به خوبي فكركند.اين درونمايه ممكن است هويت،زندگي ساده،وحدت شخصيت،عشق و محبت،اشتهار،ظلم يا فكرهاي ديگري ازاين قبيل باشد.با مشخص شدن درونمايه همه شخصيتها مي توانند به بيان وارائه آن بپردازند.
تضاد شخصيت ها نقطه عطف هاي قوي را دراختيار شما مي گذارد.
اين امرمهم درمورد تضادشخصيت هاي فرعي با قهرمان و هم تضادشخصيتهاي فرعي بايكديگرصادق است.
تضادشخصيت ها مي تواند تضادي فيزيكي مانند سفيدوسياه، تنومندولاغر،فرزوكند،باشدومي تواندتضاد درطرزبرخورد ،مثلا بدبين وخوشبين ، صادق وناصادق ،كينه اي وهرچه پيش آيد
خو ش آيد،خونگرم وخونسردباشد.
تضاد اصول ارزشي (تعهد اجتماعي درمقابل مادي انديشي.)
تضاد درسبك وسياق زندگي (نوع لباسي كه مي پوشندنوع ماشيني كه سوارمي شوندنوع خانه اي كه درآن زندگي مي كنندنوع مبلماني كه درخانه يادفتركار دارند.)
گاهي يك خصوصيت شخصيت پرداخت يابرجسته مي شود ووجه مشخصه اوبه شمارمي رود.اين امربه ويژه درموردكمدي مصداق دارد.
گاهي شخصيت فرعي از طريق تضاديا خصلتي متنا قض نما مشخص مي شود.به اين طريق مي توان حس به يادماندني خاصي را كه بعد ديگري به شخصيت مي دهدبه او اضافه كرد.
بنابه گواهي تاريخ ادبيات نويسندگان به شخصيت هاي نمونه متكي بوده اند.شخصيتهاي نمونه چون اديب خرده گير،طفيلي ،پدراحمق، زن غرغرو،سوسول، برده متقلب،پيش خدمت طرار، دلقك حقه بازوساده لوح.
درمواردمذكورمشخصه شخصيت– حماقت خرده گيري و...- هيچ گاه به ما نمي گويد"تمام پدرها احمقند"يا"تمام اديبان خرده گيرند"بلكه مي گويددرخيل عظيم پدران يا اديبان، عده خاصي احمق يا خرده گيرند.درحالي كه شخصيت نمونه عنصر مهمي در بسياري ازداستانهابه شمارمي رود.شخصيت قالبي يا كليشه اي داستان رامحدود مي كند . هرچندباشناخت كاركرد شخصيت وافزودن رنگ وبافت به وي ، خلق شخصيتي كاملا واقعي امكان پذيراست ، اما شايدلازم باشدكه براساس تجربه شخصي يا مشاهده ودقت دررفتارديگران خصوصياتي جزيي به شخصيت اضافه كرد.گاهي براي اين كارلازم است درقالب شخصيت فروبرويم.
داستانهايي كه حاوي شخصيت هاي شرورند ، معمولاداستاني درباره خيروشرهستند. معمولا قهرمان نماينده خير وشخصيت شرور نماينده شر و ضدخيراست.اكثرشخصيت هاي شرورفعال هستند.مي دزدند، مي كشند،خيانت مي كنند،زخم مي زنند و برخلاف نيروي خيرعمل مي كنند.بسياري ازآنهامانندهمديگربه نظرمي رسند. غالبا انگيزه هاي ضعيفي دارندوتك بعدي عمل هستند.دلايل آنها به ندرت تشريح مي شود،گويي مردم صرفا به اين دليل مرتكب اعمال بد مي شوندكه اين حس را دارند.با وجوداين خلق شخصيتهاي شرورچندبعدي امكان پذير است. بنابرسبك داستان واين كه چقدرمي خواهيدبه آن عمق بدهيد ،شخصيتهاي شروررامي توان به اندازه شخصيتهاي ديگربه ياد ماندني كرد . براي شناخت شخصيتهاي شروردرك رابطه بين نيكي وبدي موجود دراكثرداستانها مفيداست.درنتيجه بدي با نيكي ضديت مي كند . به عنوان نويسنده مي توانيدبه عوامل اجتماعي و فردي خاصي كه مولد اين خصوصيات منفي بوده دقت كنيدمتوجه خواهيدشدكه هيچ آدمي" ذاتابد" نيست. بنابراين، شخصيت را با ارائه نكات مثبت، عقده ها ي رواني وعواطفي چون ترس ،خشم ،غضب ،ناكامي وياحسادت جامع مي سازيد.اكثرتحليل هاي جرايم خشونت بارزندگي واقعي "برشخصيت شروربه عنوان مجرم"متمركزاست اينكه مردي آرام دست به جنايت مي زند،معمولازندگي خانوادگي سخت وبي ثبات و غالبا فقر و تجاوز به حقوق ، سركوبي احساسات شخصي و زندگي گوشه گيرانه و انزواطلبانه عنوان مي شود.
اگربخواهيدشخصيت هاي شرورخلق كنيد،بايدخوبي برترياآنچه را آنها خوبي برترمي دانندوآنهاراتحريك مي كند،كشف كنيد. آياخوبي برترآنهاميل به داشتن امنيت است؟عشق به خانواده؟تامين براي خوديانزديكان؟دنيايي بهتر(شايددنيايي بي طبقه ويك شكل)؟هرچند،چنين انگيزه اي احتمالاوجوه مثبتي دارد،امابه شكل اعمال منفي بروز مي كند ، زيرابايدنظام ارزشي شخصيت شروربه ديگران تحميل شودكه منجربه يك جور سر كوبي خواهدشد.
بسياري ازداستانهاي خوب به علت وجودشخصيتهاي فرعي به يادماندني مي شوند. شخصيتهاي فرعي مي توانندداستان را به پيش برانند،نقش شخصيت اصلي را روشن كنند، به كاربافت و رنگ بدهند،درونمايه راعميق ترورنگ مايه هاي كاررا گسترده تركنند،وجزييات جالب توجهي به حتي كوچكترين صحنه ها وكوچكترين لحظات كار اضافه كنند.گفتگوي خوب مثل يك قطعه موسيقي ريتم وضرباهنگ دارد.
گفتگوي خوب كوتاه وموجزاست. به طوركلي، هيچ شخصيتي بيش ازدوسه جمله نمي گويد. گفتگوي خوب مثل بازي تنيس است.توپ بين بازيگران رفت وآمدمي كندوتبادل نيرويي را ارائه مي دهدكه مي تواندجنسي ،جسمي،سياسي يا اجتماعي باشد.
گفتگوي خوب كشمكش قصدوطرز برخوردها را القاء مي كندبه جاي اين كه مستقيماچيزي درباره شخصيتها بيان كندآنها رابر ملامي كند.
گفتگوي خوب ريتم دارد،به راحتي در دهان مي چرخد.
گفتگوي بدخشك وتصنعي است ودردهان نمي چرخد.
درگفتگو بدتمام شخصيتهامثل همندهيچ كدام واقعي نيستند.
جاي اين كه پيچيدگي آدمهارا نشان دهد،آنها راساده مي نمايد
نويسنده همواره درحال يادگيري است.يادگيري گفتگو شامل : گوش دادن ، خواندن ، وبلند بيان كردن گفتگوي خوب براي دروني كردن اوا وريتم آن است.
گفتگو ، موسيقي وريتم وملودي متن ادبي است . براي تمام نويسندگان امكان پذير است كه گوش خودرا آموزش دهند و گفتگويي بنويسندكه طرزبرخوردوعواطف شخصيت را انتقال دهدوبسياري ازپيچيدگي هاوعقده هاي وي رابيان كند.
شخصيتهاي تمثيلي تك بعدي هستند.كسي انتظار ندارد چند بعدي باشند.ويژگي خاصي را مجسم مي كنندكه معمولامبتني برفكرهايي چون عشق،خردمندي ،بخشش ياعدالت است.اين شخصيت ها درداستانهاي غير واقعي ازجمله درداستان هاي اسطوره اي،داستانهاي خيالي يا فانتزي وچه بسادرداستانهاي متكي به سبك طنز اغراق آميز-مثلاداستانهاي سوپرمن- بسيارخوب كار مي كنند.
سرآغازشصيت تمثيلي رادرتراژديهاي يوناني و رومي مي توان يافت.خدايان والهگان به طورعام بايك مشخصه تعريف ميشدند.
خلق شخصيت غيربشري را مي توان باتاكيد برجنبه انساني حيو ان آغازكرد(بسيار وفادارومهربان).دسته بندي شخصيتهاي واقعي نسبت به شخصيتهاي غيربشري مشكل تراست. احتمالا، وفاداري شخصيتهاي واقعي درموقعيتهاي خاصي كه جانشان به خطر مي افتاد،تضعيف مي شودياممكن است خوشبيني آنها در يك موقعيت تراژديك عوض شود . اما شخصيت غيربشري طرز برخوردكاملامشخصي داردكه هرگزعوض نمي شود.هرچنداين برخوردهامبتني برخصوصيات بشري است.اماتنوع وزيروبم هاي طرزبرخوردشخصيتهاي بشري را ندارد.
خلق شخصيت اسطوره اي ساده نيست.ازطرفي شخصيت بايد چند بعدي باشدتا مثل آدم واقعي به نظربرسدوازطرف ديگر، بايد نوعي رازونيازتا حدي عدم فرديت داشته باشد تا نماينده يك شخص خاص به حساب نيايد،بلكه فكر خاصي را ارائه دهدشخصيت اسطوره اي هم مثل انسان است هم تمثيلي وهيچ يك از اين دو وجه برديگري نمي چربد.
قدرت داستان بسيار زياداست و شخصيت توان بالقوه زيادي دارد،طوري كه مي تواند مارادرسطوح مختلف تحت تاثير قرار دهدگاهي به ما روحيه مي دهد،محرك رفتار ما مي شود ما را درشناخت خودوديگران ياري مي دهد.آگاهي مارا به اتخاذ تصميم هاي جديدي هدايت مي كند.
شخصيت قالبي رامي توان تصويرذهني دائمي عده اي ازمردم كه فقط چندخصوصيت خا ص دارندتعريف كرد.تاثيرشخصيت قالبي معمولامنفي است .
گاهي تعصب فرهنگي نويسنده رانسب به خصوصيات فرهنگش نشان مي دهد.چنين نويسنده اي شخصيت هاي فرهنگ غير را محدود وگاهي بارفتاري غير انساني تصويرمي كند.
نويسندگان گيرمي كنند.شخصيتها نيزگيرمي كنند.گاهي صرفا ايده هاجاري نمي شوند.گاهي به نظرمي رسدشخصيت هاراه به جايي نمي برندوتمام سوالات اساسي بي جواب مي مانند: خواسته شخصيت چيست؟اين شخصيت كيست؟درداستان چه مي كند؟اين لحظات براي نويسندگان كشنده است.بعضي اين لحظات را به عنوان بخشي از روند خلق به حساب مي آورند.
گاهي نويسندگان به اين دليل ساده كه زيادكاركرده اند،گير مي كنند.آن قدرخسته اندكه مغزشان خوب انجام وظيفه نمي كند.بعضي ازمسائل مربوط به شخصيت به علت عدم تحقيق كافي نويسنده به وجود مي آيند.اگرنويسنده بطن شخصيت را نشناسد،شخصيت به خوبي كار نمي كند.علت مسائل ديگراين است كه نويسنده تمام وقت كار مي كند وزندگي خودرامتوقف كرده است.
كارل ساوترمي گويد :"بايد زندگي كني. بايد متوجه باشي كه فقط نويسنده نيستي ودنيايي هم آن بيرون وجود دارد.اگردرآن دنيا سيرنكني، آنطوركه بايدوشايد،خوب كارنمي نويسي چون جريان زندگي را ازدست مي دهي."
روبرو شدن با مسائل شخصيت كاري غيرعادي نيست . هر نويسنده اي بااين مسائل مواجه مي شود. اين مسائل معمولا دريكي ازمقولات زير جاي مي گيرد.
گاهي نويسنده به اين دليل شخصيت را درك نمي كندكه بخش تنفرانگيز شخصيت، قسمتي ازوجود خود نويسنده است .اگرنويسنده بتواندبا اين بخش تنفر انگيزيكي شود،به شخصيت دست خواهديافت.دروجودهمه انسانها قساوت،حماقت ،لجاجت وتمام خصوصيات تنفرانگيزديگرهست وهمه سعي مي كننداين خصوصيات منفي را اصلاح كنندوسركوبشان سازندوبه اين ترتيب باورشان مي شودكه ديگر وجودندارند.براي همين وقتي آدم اين خصوصيات رادرديگران مي بيند،خشمگين مي شود.
رابرت بنتون نيزهمين اعتقاد را دارد:"شخصيتهايي بوده اندكه مي دانستم بايد بنويسمشان وفقط به اين دليل نتوانسته ام كه آنها را دوست نداشتم وبعد مجبورمي شدم شخصيتهاي ديگري بيابم همچنين،گاهي شخصيتي رانوشته ام كه نبايدمي نوشتم . اين نوع شخصيتها هرگزكار نمي كنند."اگريكي از شخصيت ها بازتابي از "سايه"خودشما باشد،احتمالا دوست داشتنش سخت است .با شناخت وپذيرفتن روحيه خودمي توانيد شخصيتهايي را بنويسيدكه احتمالانظري منفي نسبت به آنها داريد.
رابرت بنتون مي گويد:"من وقتي ازنوشتن بسيارلذت مي برم كه شخصيتي غالب بشود و وقتي نوشتن را دوست ندارم كه شخصيتها رادنبال خودم بكشم.معني اش اين است كه دارم اشتباه مي كنم. اگر شخصيتي غالب شود حس بزرگي براي داستان است. برخي شخصيتها بسيارمطيع هستند.انگارنويسنده داردعروسك گرداني مي كند.
دراين صورت نويسنده عروسك هاي خيمه شب بازي را مي چرخاند نه اين كه به تدريج با شخصيتها رابطه اي پويا برقرار كندوكاري كندكه آنها نيزحرف خودشان رابزنند.
شلي كاپف مي گويد:"يكي ازكارهايي كه نويسنده مبتدي بايد انجام دهداين است كه دست شخصيتها را بازبگذارد و به آنها فرصت دهدكه درداستان بسط پيداكنندگاهي براي ايجادكشش وتعليق واجب است كه شخصيتها حيات خاص خودرابه دست آورند."
نويسندگان مجرب با تكنيك هاي مختلف از بن بست هاي مربوط به شخصيت نجات مي يابند.
گيل استون:ا جراي تكنيك "جريان سيال ذهن" گاهي كمك مي كند.اين تكنيك در اصل، عبارت است ازنوشتن هرچيزي درباره آدمهايي كه مي شناسي، آدمهايي كه مي تواني تخيل كني، صحنه هايي كه مي بيني شايد فقط از پنجره اتاق به بيرون نگاه كني ومنظره روبه رو راشرح دهي.اين كاراغلب به آدم كمك مي كندتابه تدريج باچيزي كه ازذهن جاري مي- شودوراه حل مسئله شخصيت داستان ياطرح است پيوند برقرار كند. "
شلي لون كاپف:اگرگيركنم،به نقشه هايي كه شخصيتهاي اصلي درذهن دارند وچيزي كه واقعا مي خواهند،فكرمي كنم.كشف نقشه ها به من كمك مي كند تا دوباره شخصيت را درك كنم.
كورت لوتكه:اگردرموردشخصيتي گيركرديد،كسي راپيداكنيدكه نوشته شما را بخواند.وقتي نوشته را خواند، مي گويد:سردرنمي آورم . چراچنين وچنان مي كند . همين اظهارنظرمي تواند نظر شماراعوض كندوازشرچيزي كه درباره اش فكرمي كنيد،رهايي يابيد.
اگربازهم مسئله داشتيد،تكنيك "چه مي شود اگر" راامتحان كنيد.چه مي شوداگر اين بابا پاي چپ نداشته باشد؟چه مي- شوداگردرسن پانزده سالگي فلان اتفاق بيفتد؟
اگرشخصيت اصلي كارنكند،مسئله اي جدي داريد.اما اگرمسئله مربوط به شخصيت فرعي باشد،راحت ترمي توان آن را برطرف كرد . براي اين شخصيت مي توان تحقيق كرديا به جستجوي شخصيت ديگري پرداخت كه بتواندوظايف داستاني رابه عهده بگيرد.
اگردرموردشخصيت اصلي يا شخصيت فرعي فقط يك حق انتخاب داشتيم، اورابه مونث ويا برعكس به مذكر تبديل مي- كردم.
با اين كارطرزبرخوردهاوهيجان جديدي نسبت به شخصيتها پيدا مي شود،زيرارفتارما بازنان ومردان فرق مي كند.
كارن هوارد:گاهي آدم يك اسم داردكه هيچ اتفاقي برايش نمي افتد. به نظرمن اسم خيلي مهم است . بعضي اسامي بارعاطفي خاصي دارندوفكرخاصي به ذهن متبادر مي كنند.اگر آدم اسم درستي پيدا كند وتداعي ها آن را بيابدشخصيت جان ميگيرد. جيمز ديردن:وقتي گيرمي كنم با زنم حرف مي زنم. موضوع اين است كه مي گذاري مسئله هوا بخورد.توپ رامرتب به ديوار مي زني وسعي مي كنيد درباره اش فكركني به همين دليل درزندگي هرنويسنده شخصي به نام ويراستارهست. نويسنده دست نوشته را براي ويراستارخودمي فرستد.آن وقت نوشته اي همراه با يادداشت وراهنمايي وپيشنهادات برمي گردد.اين به اين معني نيست كه نويسنده كارش را بلدنيست،بلكه به اين معني است كه نمي تواندجنگل ودرخت را ازهم تمييزدهد.
اظهارنظردرباره مسئله شخصيت به نويسنده كمك مي كندكه بفهمدوجودمسئله براي يك نويسنده كشنده نيست واتفاقا جزيي ازروندخلق وراه يابي نويسنده به شخصيت است.
گاهي نويسنده مسائل شخصيت راهرگزحل نمي كند.اين امردر موردبهترين نويسندگان نيزصادق است.وقتي شخصيتي را بر مبناي يك شخص واقعي بنويسيد،حل مسائل سخت تر مي شود.گاهي درموردشخص واقعي مصالح تحقيقي كافي نداريم. گاهي كشمكش يا آرزوهاواهداف روشني درزندگي شخص واقعي وجود نداردكه بتوان براين مبنا شخصيت دراماتيك را كارامد ساخت.گاهي راه حل مسائل شخصيت مدام از دست نويسنده درمي رودواين ربطي به مهارت نويسندگي ندارد.
خلق شخصيتهاي خوب روندي پيچيده است.دراين راه برخورد بامسائل مختلف غيرعادي نيست.گيركردن جزيي ازاين روند است.
هرنويسنده حرف با ارزشي براي گفتن وديدگاه خاصي نسبت به دنيايي كه از طريق اثرش منتقل مي كند، دارد:ضرورت از ميان برداشتن موانعي كه آدمهارا از يكديگرجدا مي كند يا رهايي رستگاري، يا آدمها درمواجه با انتخاب اخلاقي درهر صورت، ديدگاهي فردي دركارشان خودنمايي مي كند. نويسنده مي تواندبه اين نداي دروني ايمان بياوردوآن راپرورش دهد.
هرچندشكي نيست كه استعدادنقش بسيارمهمي درنويسندگي دارد،اما آنا به سراغ كسي نمي آيد.استعدادمعمولاعبارت است ازتلاش،پشتكار،يادگيري،تمرين زياد وآموختن اين نكته:ايمان داشتن به ديدگاه فردي وبا صراحت بيان كردنش.
اميدوارم نداي دروني خويش را بشنويد وبفهميددانش شخصي شما نقطه شروعي قوي براي خلق شخصيت است.
همچنين اميدوارم روند خلاقيت شمارا تقويت كند ودرطي اين روندبه شما ياري دهدتا شخصيت ها جان بگيرندوبيادماندني شوند.
تهیه و تنظیم انسیه قمصری و ربابه ریاضی نسب
.

