داستانك اول فرياد خاموش زهرافلاح
بفرمايين اينم خونه ما! بزرگ ، جادار ، نورگيريش هم كه حرف نداره.. خب خانومم نظرت چيه؟
- يه خونه كوچيك با يه اتاق نمور و يه ايوون كه سهميه نورش از مهتاب ؛سوسوي غريبيه كه از لاي پرده هاي زخميه ايوون منعكس ميشه.
2 خوابه است ، شيك و نوسازه .با ديوارهاي 2 جداره ! آروم و بدون هيچ سر و صدايي
- وقتي شبها كه مي خواي طاق به طاق هم روي ايوون بخوابي اونقدر به جسد ديوارهاي مرده و رنگ پريده زل مي زني تا خوابت ببره. نميتوني تكون بخوري ،صدا ي ناله هاشون همه جا رو پر كرده. پس ساكت باش ،چشمهاتو ببند و فقط نگاه كن .
هيچ صدايي غير از صداي خنده ي تو! چرا چيزي نمي گي؟ساكتي!
- هيس ، نبايد صدات در بياد ، آروم گوش كن ، مي شنوي.. يه صداهاي مياد..
هرشب اين صداها ... مثل يه روح سرگردون
يكي داره آروم فرياد ميزنه...
تو حالت خوبه؟ هي با توام به چي زل زدي... هي كجايي بابا؟
كاش پدر بابا بود.
كجايي مادر بيدار شو.. نه بيدارش نكن ،بذار يه امشب رو آروم بخوابه..بيا..
منم مي ترسم اما دنبالم بيا... ازونجاست.پشت اون پرده!
حتما بخاطر بوي نم گچ و رنگه! الان پنجره رو باز مي كنم..
- نه! بازش نكن ، بيا از سوراخ پرده هم ميشه ديد...
خداي من چت شده؟ چرا انقده سردي!
- مادر من... .سردمه ، بريم!بريم بذار آروم گريه كنه...
بريم.شايد بهتر بود امروز نمي اومديم.
داستانك دوم عروسك هادي داداش وند
اواخر شب بازی متوجه بندهایی شدم که به اندامم وصل بود.سریع سر بلند کردم اما انتهای بندها درتاریکی گم شده بود.
داستانك سوم قربت...؟ هادي داداش وند
خدا بزرگه. امروز بیست و .... سومه؟ اره فکر کنم.اما نه بیست و چهارمه.یادم باشه قسط وام مسکن سه روز دیگست.. میشه چهار شنبه بیست وهفتم. چهار شنبه بیست و هفتم.چهار شنبه بیست و هفتم...اااا.این ممده هنوز پولش رو پس نداده فردا می رم پولش میکنم.اگه اون پول بشه و یه سیصد تومن هم بزارم روش سی و دو اینچ ردیفه.....
ای .....ترم جدید هدی به کل یادم رفته بود....اوه اوه اوه قسط یخچال بگو.....دیگه مایه ای نموند...السلام علیکم و رحمت ا.. و برکاته
پيرمردهر روزسر چهارراه مي ايستاد و داد مي زد: سه بسته كبريت هزار تومن. بد و كه داره تموم مي شه.
قيمت مناسبي مي فروخت و هميشه هم مشتري داشت. اما روزي هر چه داد زدكسي مشتري كبريت هايش
نشد. آن روزپيرمردحواسش نبود كه داد مي زند: يك بسته كبريت هزار تومن.
داستانك پنجم رنگ مهدي رضائي
كارش رنگ كردن مردم بود.البته يكي از كارهايش. مادرش مي گفت: پسر آخه اين هم شد كار. اين كارها آخر و عاقبت نداره. خدارو خوش نمياد.
پسر مي خنديد و مي گفت: يه جوري حرف مي زني انگاردارم خلاف مي كنم. مادر اين كارم بهتر از دستفروشي و كارهاي ديگه س. به خصوص وقتي بازي هاي ملي يا دربي باشه.
داستانك ششم شناسنامه ربابه رياضي نسب
-نمي خوام
- بي جا مي كني.
- مگه زور نمي خوام.
- آره زور حرفي داري.
- آره ...اين حق منه مي شنوي؟ حقه منه.
- حق....حق چيه؟
***
پيراهن سپيد. طناب طلا. شناسنامه باطل شد.
اشك.....كبودي....شكستن سر....خون
***
چاقو....خون.....پيراهن سياه......دادگاه
- حقمو گرفتم.
طناب. شناسنامه. مهر.........دوباره شناسنامه باطل شد.
داستانك هفتم كربلائي حسين ربابه رياضي نسب
كربلايي حسين. مقني. كلنگ زدن ته چاه. پرت شدن سنگ. شكستن دست . بيكاري.
كربلائي حسين. عروس عقد كرده. دخترباردار.سيسموني.پسر دانشگاهي غرغر زن. النگو تاآرنج.داد نداريم نداريم.
كربلائي حسين. بدهكاري تا خرخره. طلبكار. زندان.جيرينگ جرينگ النگوهاي زن. داد نداريم نداريم.
داستانك هشتم چوب پنبه ابراهيم كرماني
درخت ازپايه شكسته بود. كنده اش رو موريانه خورده بودو چوب پنبه اي شده بود. مامور شهرداري با اره برقي تكه تكه اش مي كرد . سر راه افتاده بود.پير مرد يكي از شاخه هارو گرفت و به مامور كه عينك محافظ به چشم زده بودچيزي گفت.صداي اره خيلي زياد بود. مامور با اشاره سر پرسيد:چي.... پيرمرد بلندتر گفت: اينو صاف ببر لازمش دارم. مامور تقريبا داد زد:واسه چي مي خواي ....پير مردبا دست حالت عصا رو نشان داد . باشه....مامور ديگه شهرداري تكه هاي بريده شده را پشت وانت بار مي انداخت. كار تمام شد. مامور عينك را از چشم برداشت و بدنش را كش و قوسي داد. پير مرد عصا زنان رفت.
داستانك نهم مجيد استيري
خودش آمد . ديدم دارد روی صفحه راه می رود . بهانه ی خوبی بود برای يک استراحت کوتاه .انگشت اشاره ام را جلويش گذاشتم . برگشت . خودکارم را جلوی راهش گذاشتم . دوباره برگشت . دستم را مثل يک ديوار جلويش کاشتم . دور زد . می خواستم يک دايره دورش بکشم . دايره تبديل شد به بيضی . از روی خط هم رد شد . آمدم با نوک خودکار شکارش کنم . تمام صفحه پر از نقطه شد . حرصم گرفت . شستم را رويش فشار دادم . وقتی برش داشتم می لنگيد ولی هنوز تلاش می کرد . پشيمان شدم و تصميم گرفتم بگذارم برود . اما هنوز از روی صفحه بيرون نرفته بود که نظرم عوض شد . داشت عذاب می کشيد . بايد راحتش می کردم . به خودم خنديدم. ولی فهميدم به او و يک نفر ديگر نمی توانم بخندم .
درماندم . باورم نمی شد . دربرابر او ؟! داشت از پائين صفحه به بيرون می رفت . شستم را محکم رويش فشار دادم . وقتی انگشتم را برداشتم فقط سرش را تشخيص دادم و يک لکه ی زرد ميلی متری را . صفحه ی ۱۷ را کرده بود ۱۷۰
داستانك دهم مجيد استيري
آن شب غذا کم بود و بچه ها سهم من را هم خوردند . با شکم گرسنه، زير برف ، برگشتم روی برجک نگهبانی ام . به خيابانی که در آن سوی ديوار پادگان امتداد داشت نگاه می کردم . شايد تمام در روز ده نفر هم از آن نمی گذشتند .سردم بود و شکمم صدا می کرد و نمی دانستم چطور تا آخر وقت پستم آن بالا طاقت بياورم . از پائين ، در پياده رو صدائی شنيدم .
مرد جوانی با موهای بلند داشت می گذشت . دست هايش را در هوا تکان می داد ، مثل رهبر ارکسترها ، و ناله می کرد و اشک می ريخت :
ــ آه خدايا . چرا من را اين قدر تنها آفريدی ؟ تنها ی تنها ...
و بعد شروع کرد به بلند بلند شعر خواندن . نا خودآگاه زدم زير خنده . مرد به دنبال صدای من گشت و آخر من را بالای برجک ديد . ديگر داشتم قاه قاه می خنديدم . کمی نگاهم کرد و بعد او هم خنديد . می خنديد و گريه می کرد .
داستانك يازدهم مجيد استيري
« دلتنگی های اژدهای شهربازی »
چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم
چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم
چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم
چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم
داستانك دوازدهم محمود منشادی
شلوغی صف اعصاب جواد را خورد کرده بود . نگاهش به سمت پسرکی که در کنار نرده های سنگی مغازه خوار و بار فروشی مشت حیدر ایستاده بود جذب شد چشمانش را به حالت چشم غره به چشمان پسرک خیره کرد و ثانیه ای چشمان پسرک هم خیره بود اما منتظر بهانه ای بود تا چشمانش را تغیر مسیر دهد. این بهانه را صدای موتوراستاد حسین بنا به او داد. هنوز چشمان جواد در صورت پسرک خیره بود که شاتر صدا زد آهای نوبت توست چند تا؟پسر هم خودش را از کنار نرده ها به اول صف رساند و گفت 3 تا ولی قبل از اینکه نان را بردارد با خوشرویی رو کرد به جواد و گفت بفرمائید . جواد هم جا خورد و از خجالت سرش را انداخت پایین.
داستانك سيزدهم زيباترين داستان عالم محمود خداوردي
.......و بعد ازآن همه كشتاروغارت و كشتار، خداوندحاكم شد.
داستانك چهاردهم كاري بكنيد محمود خداوردي
در گذشته هائي دورمرد فرزانه اي از جائي مي گشت. روي ديوار با قلمي جادوئي و رنگي سرخ چنين نوشت «آي مردم كاري بكنيد» حالا هزاران سال است كه مردم آنجا كار مي كنند. كار مي كنند. شب و روز.
داستانك پانزدهم زهرا فلاح
استکان چاییش رو که زمین گذاشت خنده تلخي كرد وسكوت رو شكست بهش نگاهی کردگفت:استکانها رو باش !هر سه تا تو یه ردیفند!
شايد قراره مهمون بیاد ، چيزي تو خونه داريم؟رفت آشپزخونه پاش خورد به ليوان و شكست . داد زد: اه شلخت...اما چشمشهاش رو كه تو آينه چشاش ديد حرفش رو خورد. ميرم سر كوچه يه چیزايی بگیرم.زن شروع به جمع كردن خرده هاي شيشه كرد..صداي ترمزماشين اومد....دستش بريد. توی کوچه شیون و هیاهو بلند شد.
داستانك شانزدهم بچه هائي كه دارند بازي مي كنند حامد ملحاني
مي نشيني كنار من روي نيمكت و به بچه هائي كه دارندبازي مي كنند نگاه مي كني. من فقط به نوك كفش هايم نگاه مي كنم . اين بار هم به خاطر تو خوب واكس شان زده ام . اشكي از چشمت پائين مي افتد. درست است كه دارم به نوك كفش هايم نگاه مي كنم ام صداي افتادن اشكت را مگر مي شود نشنوم.
انگشتري كه روز نامزدي برايت آورده بودم را مي گذاري روي نيمكت، درست بين من و خودت و بعد بلند مي شوي و....مي روي .
به بچه هائي كه دارند بازي مي كنند نگاه مي كنم. صداي افتادن اشك هاي كسي شنيده مي شود.
داستانك هفدهم ماكاروني حامد ملحاني
پيرمردنشست كنار سفره وگفت:
-آخه زن يه حرف رو چند باربايد بهت زدكه حاليت بشه مگه هزار باربهت نگفتم من ما...كا...رو...ني دوست ن...دا...رم.بايد مثل دفعه قبلي بشقاب روپرت كنم گوشه ي اتاق تاشير فهم بشي؟ دفعه هاي قبلي شله نمي شد اين دفعه كه ديگه حسابي گند زدي.چرا چيزي نمي گي. همين جوري نشستي منو نگاه مي كني كه چي؟ مثلا مي خواي مظلوم نمائي كني نه؟ اه نمكم نداره. آب هم كه سر سفره نيست . پس تو چه غلطي مي كني توي اين خونه.
پيرمردجملهي آخر را گفت چند لحظه اي سكوت كرد اشك توي چشمهايش جمع شد و به قاب عكسي كه پاي سفره به ديوار تكيه داده بود نگاه كرد. روبان سياهي گوشه عكس پير زن نشسته بود.
داستانک هجدهم ازدحام شهر تهران مهناز ساوری
- سلام
- سلام
داستانک نوزدهم پارتی مهناز ساوری
شنل قرمزی امشب به دیدنم آمد . با هم به خانه ی مادر بزرگ رفتیم .
همه شنگول و منگول بودند .
اما آقا گرگه به جای خوردن حبه ی انگور شیره ی انگور را می خورد .
داستانك بيستم پارساآريانا
چشم هایش را باز کرد که ماه را ببیند...
صبح شده بود.
-----------------------------------------------------------------------
داستانك بيست ويكم پارسا آريانا
داستانك بيست و دوم فرنوش زنگوئي
گرسنه ام بود . گوشه ی اتاق نشسته بودم و به قاب عکس پدر روی طاقچه ی خالی نگاه می کردم .
دو روز بود چیزی نخورده بودم . مادر آن طرف اتاق پاهایش را در بغل گرفته بود و فکر می کرد .
یکدفعه بلند شد چادرش را سر کرد و بدون هیچ حرفی رفت .
شب شده بود . برگشت . غذا خریده بود . خوشحال شدم . به طرفش رفتم . بوی تند عطر مردانه می داد .

