روزهای خاص آدم های خاص
توي مطب دكتر ايستاده بودم و منتظر بودم تا منشي تاريخ مراجعه بعدي را برايم مشخص كند. منشي مرتبا دفترش ، كه لبه ي برگه هايش فر خورده بود را ورق مي زد. آخر هم گفت: آخه آقاي دكتر شما فقط هفته ي بعد تشريف داريد ، بعد از اون خودتون فرموديد كه تشريف مي بريد مسافرت، من كي نوبت بدم؟...دكتر رو به من كرد و گفت :چهارشنبه ي آينده ساعت چهار بعد از ظهر بيا براي اون يكي دندونت ..خوبه؟ گفتم :" آخه روز تعطيليه ! گفت من مطب هستم ! ...قبول كردم ، چون وقت ديگري نداشتم؛ پنج روز تعطيلي پشت سر هم بود و چهار شنبه روز دوم اين تعطيلي كذايي!
چهارشنبه رسيد . من نيم ساعت زودتر از نوبتم از خانه بيرون آمدم...شهر ارواح بود؟ هيچ كس در خيابان نبود؛ هر از گاهي يكي دو ماشين مدل بالا كه از گلي بودنشان مشخص بود از تفرج گاه بالاي شهر بر مي گردند با سرعت از كنارم رد مي شدند. بعد از چند دقيقه يك تاكسي رسيد ، سوار شدم ، تا اينكه به ابتداي مسيري رسيدم كه بايد از آن جا تا مطب دكتر را پياده مي رفتم؛ مسيرش تاكسي رو نبود ،توي گرما مثل هميشه تند راه مي رفتم ،انقدر خيابان ها خلوت بود كه صداي راه رفتنم آشفته ام مي كرد .رسيدم به ساختماني كه در حال ساخت بود و هيچ وقت نديده بودم كسي در آن كار كند، از درون تاريكي داخل ساختمان صدايي شنيدم: ماشالا، ماشالا....تنم لرزيد... قدم هايم را تند تر كردم. كنج خيابان بالايي كولي ها با بچه هايشان نشسته بودند، چند پسرهم سر گذر نشسته بودند، زنجير مي تاباندند، منتظر بودند يك نفر از آن جا رد بشود ،يكي از آن ها چيزي به زبان شهر ارواح گفت، نفهميدم چه گفت ولي جنس حرفش را درك كردم ... راه رفتنم كم كم شبيه دويدن شده بود، پسري از جلو مي آمد، به محض اينكه او را ديدم، مسيرم را عوض كردم ؛با صداي بلند گفت: به! چه خانمي! تندتر به طرفم آمد و با خنده گفت: خانم خانما ؟ حالا چرا موجي راه ميري؟ ، آن راه لعنتي تمام بشو نبود! سعی می کردم خودم را آرام کنم و بیشتر به خودم مسلط باشم، تمام توانم را در پاهايم جمع كرده بودم و سريعتر ميرفتم...
يك مرد داشت از روبرو مي آمد؛ سر انگشتانش سياه بود ، موهايش خاك گرفته و ژوليده و چند جاي پيراهنش سوخته بود ، يكي از آستين هايش را تا نيمه بالا زده بود و دست كبود و متورمش از زير آن ديده ميشد.با ديدن اوسريع به سمت مغازه هاي بسته ي كنار خيابان معروف شهررفتم...يك كافي شاپ سر خيابان باز بود ، نور آفتاب ، روي شيشه ي مغازه اش افتاده بود و به شيشه حالت آينه داده بود، آن مرد مدام نزديك تر مي شد ، پايش را روي زمين مي كشيد ،با چشمان پف كرده به من خيره شده بود و قاه قاه مي خنديد ؛ من هم به كافي شاپ نزديك مي شدم عينك آفتابي ام تيره بود و جهت نگاهم كه همه چيز را مي پاييد مشخص نبود...دقيقا زماني كه از كنار آن مرد رد مي شدم جلوي كافي شاپ بودم رويم را به سمت كافي شاپ بر گرداندم .. ..همان لحظه مغازه دار بلوزش را از تن را در آورد ، نفسم بند آمده بود ، قلبم مثل گنجشك مي زد ؛مي خواستم فرياد بكشم ، تند تند راهم را ادامه دادم؛ يعني اين همان شهري بود كه روزهاي غير تعطيل هيچ حس بدي به من نمي داد؟
به مطب دكتر رسيدم...انگار بهشت بود؛ انقدر سريع راه رفته بودم كه همه ي تنم خيس عرق شده بود...نفس نفس مي زدم، راهي كه هميشه بيست دقيقه اي مي آمدم اين بار ده دقيقه اي آمده بودم.
بر خلاف ميل و انتظارم كار دندانم زياد طول نكشيد. نيم ساعت بعد از مطب بيرون آمدم، مسير برگشت اتوبوس داشت... و چه خوب كه حتي ثانيه اي منتظرش نشدم...سوار اتوبوس شدم ، جايي براي نشستن نبود ، وسط اتوبوس ايستادم ...رديف آخر كولي ها نشسته بودند، يك مرد كه در آخرين صندلي سمت آقايان نشسته بود با حركت هاي ضربه اي و ناگهاني دستش سعي داشت مطلبي رو به بغل دستي اش بفهماند، مدام صداهاي نامفهوم و بلندي از خود در مي آورد... حدس زدم كه از پيري يا مريضي كر و لال شده چون شكل جمجمه اش عوض شده بود و سرش دوكي شكل شده بود ؛مرد بغل دستي اش بعد از چند لحظه شروع به تاييد كردن حرف هاي نامفهوم آن مرد كرد....مدام مي گفت: دقيقا...حق با شماست...پيرمرد هم كه انگار هم زباني يافته بود با شوق و هيجان بيشتري دست هايش را تكان تكان مي داد.
زني كه چهره اش٦٠-٥٠ ساله نشان مي داد و ظاهر عجيبي داشت طرف من آمد، در آن گرما ،پالتوي آستر دار سورمه اي پوشيده بود و يك كيف كوله ي كرمي بزرگ به پشت انداخته بود ،يك شلوار كتاني تنگ قرمز با شالي كرمي كه جلويش را باز گذاشته بود ، چشمانش از زير عينك آفتابي ديده نمي شد . زماني كه جلوآمد و ديدم چهره اش حالت سؤالي دارد فكر كردم توريست است و خودم را آماده كردم تا با او انگليسي صحبت كنم...ولي شوكه ام كرد ...در شهر ارواح با زبان خودم با من حرف زد ، پرسيد : مي بخشيد خانم ...اينجا هميشه كسي مي اومد، كارت تلفن مي فروخت ..شما اونو نديديد؟ گفتم :....نه!!!..... گفت بيرون دو هزار تومن مي دن ، اين انصافش خوبه همون هزار و هشتصد مي ده !!! با وارفتگي گفتم : بله...اتوبوس ايستاد ، زن بي هيچ صحبت بيشتري پياده شد ! با خود گفتم: ديوونه نديده بودم امروز كه اونم ديدم؛ همراه آن زن چند نفر ديگر هم پياده شدند و جا خالي شد ؛نشستم و از شيشه بيرون را نگاه كردم و صحنه هايي را كه در عرض اين يك ساعت با آن مواجه شده بودم را در ذهنم مرور كردم ...به خودم گفتم :از دندون درد كه نمي مردي ؛ مي مردي؟ حالا هم مجبوري تحمل كني...به خانه كه رسيدم ساعت پنج بود ، در را پشت سرم بستم ، به در تكيه دادم و یك نفس راحت كشيدم...
نویسنده: نگین کارگر
وبلاگ نویسنده:کیمیا- نوا http://kimiaa.blogfa.com/

